سایه ی لیلا به قلم سعیده براز
پارت هفتاد و دوم :
با اینکه خیلی کنجکاوم بدانم من را به یاد می آرد یا نه، اما سوالی
نمی پرسم، می دانم که نباید تحت فشارش گذاشت.
با نِی کمی آبمیوه به شهاب می دهم و کمکش می کنم تا در اتاق کمی قدم بزند.
چند روزی که در بیمارستان بوودیم هیچ خبری از خانواده اش نشد، مادرش فقط گاهی تماس می گرفت و جویای احوالش می شد، البته بیشتر نگران فراموشی اش بود، چون می خواست بداند تکلیف زمینشان چه شده است.
کیارش رÙ

لطفا صبر کنید...

م
1خاک تو سرشون ،کلا یه ذره تحمل ندارن فورا خود واقعیشونو لو می دن زود 😏🙏🏻🖤